|
پروردگارا!
دل از عشق تو مي تپد و ديده در جاده ديدار تو مي دود و جان در آتش عشق تو شعله مي كشد. بزرگي تو را هر دانايي مي داند و داستان عشق تو را هر عاشقي مي خواند. نامت ورد زبان خلايق است و عشقت سلطان دل آنان. خدايا! بنده توايم؛ما را به بندگي بپذير!محتاجيم؛دست ما بگير! الهي! در درياي نياز افتاده ايم و دست طلب به سوي تو داريم.دست هايمان پلي است از جنس عاطفه و اين پل ضربدري است بر روي فاصله. تو را به لطف و كرمت سوگند كه ما را از درگاه خويش نا اميد مگردان! "رجب نام نهری است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر است.هر کس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد به یقین از آن نهر خواهد نوشید"
امام محمد باقر(ع) حلول ماه پر برکت رجب را به همه تبریک میگم و امیدوارم همگی بتونیم این ماه را به خوبی درک کنیم.ماهی که ولادت مولود کعبه و بعثت ختم رسل را در خودش داره. بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را؛ علم را؛ من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایتمنم نزدیک تر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را؛ سوی ما بازآ منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا؛ که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان؛ رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا؛ من خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی؛ یا خدایی؛ میهمانم کن که من چشمان اشک آلودت را دوست می دارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم؛ خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز؛ هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن؛اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟ تو بگشا لب تو غیر از ما؛ خدای دیگری داری؟ رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هر کس به جز با ما؛ چه می گویی؟ وتو بی من چه داری؟هیچ !!هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و گیاه ونور و هستی را برای جلوه خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو؛ چیزی چون تو را؛ کم داشت تو ای محبوب تر مهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم؛ من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت؛ یک لحظه هم یادم نمی کردی به رویت بنده من؛ هیچ آوردم؟؟ که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت؛ خالقت اینک صدایم کن مرا؛ با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون برگشته ای ؛ اما کلام آشتی را تو نمی دانی؟ ببینم چشم های خیست آیا؛ گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی من خجالت می کشی از من؟ بگو؛ جز من؛ کس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من بازاست برای درک آغوشم شروع کن؛ یک قدم با تو تمام گام های مانده اش؛ با من "موفقیت" روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید؛من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد." و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختند؛گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم؛ آرامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این توفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟... وسنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:"وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد. "مجله موفقیت" آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري? دختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است . شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي سالروز بعثت فخر عالمیان حضرت سید المرسلین خاتم الانبیا محمد بن عبدالله صلوات الله و سلامه علیه و آله را به تمام آسمونیا و زمینیای عزیز تبریک میگم
امیدوارم حضرت رسول به حق این شب عزیز با دستان متبرک و مهربونشون به هممون عیدی بدند و دست خالیمون نذارند
بسم الله الرحمن الرحيم خدايا هر زمان كه يادم مياد روز حسابي هم هست از يك طرف خيلي خوشحال ميشم. چرا كه همه ظلمها از ظلم به پيغمبر (ص) و علي (ع) و فاطمه (س) و شيعه گرفته تا كوچكترين ظلمها بي جواب نخواهد موند. اما … چه كنم با مقدمه ورود به يوم الدين؟! با سنگ لحد چه كنم؟! خدايا! من با همه بديهام منتظرم تا بشير و مبشر به استقبالم بيان، مبادا نكير و منكر رو به استقبالم بفرستي. هر چند كه اونا رو هم خودم با اعمالم تعيينشون مي كنم. خدايا چه كنم؟!!!!!!!!!!! خدايا! با همه بديهام منتظر زهرا (س) هستم. اياك نعبد و اياك نستعين فقط و فقط تو رو بزرگ مي دونم، تو رو بزرگ مي بينم، تو رو هم مالك خودم مي دونم، تو رو مي پرستم. منو در راهي قرار بده كه هم افتخار جامعه باشم، هم افتخار خانواده، و مهمتر از همه افتخار تشيع كمكم كن به راهي نرم كه منو به خودم وا بزاري و ديگه نگام نكني. بسم الله الرحمن الرحيم آره خدا جونم! دلم خيلي پره. رو به تو آوردم تا باهات درد و دل كنم. نيرو بگيرم قل هو الله احد دلم به اين خوشه كه يك بزرگتر دارم، فقط و فقط يك بزرگتر الله الصمد بزرگتري كه فقط خودش هست و خودش، و براي برآورده كردن حوائجم و حل كردن مشكلاتم به كسي نيازي نداره. لم يلد و لم يولد و يكي از عواملي كه باعث ميشه به تو دل ببندم اينه كه يه فرقي با من و ديگران داري. يه فرق كه چه عرض كنم، خيلي فرق داري. اما يكيش اينه كه مثل من نيستي. من رو دو نفر به وجود آوردند كه اون دو نفر رو اگه ادامه بديم به حضرت آدم مي رسيم كه او رو هم تو بوجود آوردي. اما… تو خودتي و خودت و لم يكن له كفوا احد من اگه بخوام كاري كنم خيلي بايد محافظه كاري كنم، هواي خيليها رو داشته باشم ولي تو فقط خودتي و خودت تنها كاري كه الان مي تونم بكنم اينه كه سر بندگيم رو در مقابل تو كج كنم. كمر راستم را در برابر تو خم كنم و بشكنم و به نفسم بفهمونم كه اون هم بايد بشكنه. تو پاكي، تو منزه اي، تو خدايي
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم . ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت،جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضيپارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. خدايا! وقتي گاهي بر اثر بازيگوشي از جاده ي زندگي خارج ميشم با دست بخششت يه پس گردني بهم بزن و بگو برگرد.برگرد تا براي هميشه گم نشدي.
خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است يک روز و هزار سال
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود داستان درباره يک کوهنورد است که ميخواست از بلندترين کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خودش را آغاز کرد.ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خودش مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلنديهاي کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد.همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماند جز آنکه فرياد بکشد:(خديا کمکم کن.) ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد:(از من چه مي خواهي؟) قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: خدايم! لوئيز ردن زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي. پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: "خانم! شما خدا هستيد؟" زن جوان لبخندي زد و گفت: "نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم" پسرك گفت: "مطمئن بودم با او نسبتي داريد." نامت چه بود؟
_آدم فرزند؟ _من را نه مادری نه پدر, بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد؟ _بهشت پاک اینک محل سکونت؟ _زمین خاک آن چیست بر گرده نهادی؟ _امانت است قدت؟ _روزی چنان بلند که همسایه خدا, اینک به قدر سایه بختم به روی خاک اعضای خانواده؟ _حوای خوب و پاک, قابیل خشمناک,هابیل زیر خاک روز تولدت؟ _در روز جمعه ای, به گمانم که روز عشق رنگت؟ _اینک فقط سیاه, ز شرم چنان گناه چشمت؟ _رنگی به رنگ بارش باران, که ببارد ز آسمان وزنت؟ _نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست, نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین جنست؟ _نیمی مرا زخاک, نیم دگر خدا شغلت؟ _در کار کشت امیدم, به روی خاک شاکی تو؟ _خدا نام وکیل؟ _آن هم فقط خدا جرمت؟ _یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ _همین!!! حکمت؟ _تبعید در زمین همدست در گناه؟ _حوای آشنا ترسیده ای؟ _کمی زچه؟ _که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ _بلی که؟ _گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ _دیگر گلایه نه, ولی.... ولی که چه؟ _حکمی چنین, آن هم به یک گناه!!؟ دلتنگ گشته ای؟ _زیاد برای که؟ _تنها فقط خدا آورده ای سند؟ _بلی چه؟ _دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ _بلی چه کس؟ _تنها کسم خدا در آخرین دفاع؟ _می خوانمش ,چنان که اجابت کند دعا "مجله موفقیت" كوله پشتياشرا برداشتو راهافتاد. رفتكهدنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهاماز خدا پر نشود برنخواهمگشت.نهاليرنجور و كوچككنار راهايستاده بود.مسافر با خندهايرو بهدرختگفت: چهتلخاستكنار جادهبودنو نرفتن؛ و درختزير لبگفت: وليتلختر آناستكهبرويو بيرهاورد برگردي. روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر !
خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه
خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي كنه خدا رو دوست دارم چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه خدا رو دوست دارم ... پروردگارا مرا متوجه کن تا هرچه را تو دير ميخواهي ، زود نخواهم و هر چه را تو زود ميخواهي دير نخواهم.
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند. اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي! خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟ خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ، اما من آن را نمي شنوم . مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم. چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!! امروز تو روزنامه ایران مطلبی با عنوان *نگذارید پاییز "پانیذ"را با خود ببرد*چاپ شده بود که تصمیم گرفتم لینک این خبرو براتون بذارم تا اگه دوست داشتین کمکی هر چند کم برای شادی خدامون و نجات جون این دختر پنج ساله انجام بدیم.
مطلب نگذارید پاییز "پانیذ"را با خود ببرد http://www.iran-newspaper.com/1385/850213/html/casual.htm
در سكوتي سرشار از عدم كه به انتظار زايش هستي بود . فرمان فرا رسيد((باش)) و همان ((دم )) ((شد)) در يك لحظة مقدس و با شكوه و با يك فرمان و امر نافذ. و اين نفخه نفس و دم را فرمان برآمدن داد.."آ...دم " و همان “دم“ آدم شد. پس به شگفت از اين “ مخلوق “ به تحسين خالق آن “ خويش “ پرداخت “آفرين بر الله كه بهترين آفريدگاران است“
و گفت : من پروردگار شما هستم. نيستم؟ همه به تأييد برآمدند “ آري“ پس گفت “ بخوريد و بياشاميد از اين همه نعمت كه بر شما ارزاني داشتم. اما به اين درخت نزديك نشوييد و از ميوة آن تناول نكنيد.)) اسيران وسوسه درگير و دار رفتن و نرفتن به سمت منطقة ممنوعه جدال بين عقل و نفس كشمكش ميان “مرد “و “زن “ ،“ آدم “ و “حوا“ و ... به درخت دست زدند و از ميوه اش خوردند. وحشت در چشمانشان نشست . ( چيزي كه هرگز تجربه اش نكرده بودند). به انتظار حادثهاي دهشتناك با ديدگاني وحشت آلود به هر سو مينگريستندند اما هيچ اتفاقي نيافتاد. طعم اين ميوه با ميوههاي ديگر هيچ فرقي نداشت. سايه اش هم شبيه درختان ديگر بود پس چرا اين همه وحشت ... اين همه تنهايي ... اين همه “ منع “ در حضور آمدند اما چه غريبانه . غم تنهايي و بي كسي عجيبي بر شانه هايشان سنگيني ميكرد. ( چيزي كه هرگز تجربه اش نكرده بودند). شگفتا كه لحظه اي پيش در همين بارگاه چه امنيت و طيب خاطري بود و اينك ترس و تنهايي. لبخندي تلخ بر لبان با شكوهش نشسته بود. و دلتنگي غريبي در چشمان درخشانش موج ميزد. يك دنيا سخن يك عالم كلام در فريادي از سكوت. دانستند كه ديگر جاي ماندن نيست. شرم مانع قرار شان بود پس بازگشتند. با اين سوال كه چرا از چيزي منع شديم كه هيچ تفاوتي با ديگر نعمتها نداشت؟ سؤال بهانهاي بود تا بلكه دمي بيشتر بمانند اما كبر برخواسته از كبريايي اش فقط سكوت كرد. و در فرياد چشمانش خواندند كه : اين با شماست تا بفهميد و پاسخ را دريابيد“ سر به زير افكندند و به آرامي چرخيدند تا از بارگاه خارج شوند و در يك لحظةشيرين چشمان ملتمس و نادمشان با ديدگان شكوه انگيزش تلاقي كرد كه با لطافتي بي نهايت با “ چشمكي “ عاشقانه بدرقه اشان ميكرد. و از آن آهنگ عاشقانه انتظار را شنودند. و در سكوت از “ چشمك “ او خواندند كه .... منتظر بازگشتتان هستم هزاران تن از عزيزترين آفريدگانم كه “ لحظه اي از امر من سر نخواهند پيچيد“ را براي ياريتان دريافتن پاسخ پرسش سنگينتان در قالب انساني گسيل خواهم داشت. و ميدانم كه چه رنجهايي را متحمل خواهند شد تا شما پاسخ سؤال را بفهميد پاسخي كه از ابتدا ميدانستيد و مي دانيد اما باور نميكنيد كه اين همان است“ ... و در لحظه اي ميلياردها سال گذشت. و امروز من هرگاه به چشمان پرشكوهش مينگرم ميفهم كه هيچ فرقي ميان آن درخت و ميوه اش با سايرين نبود. او فقط ميخواست بگويم “ چشم “ او فقط تسليميت مرا ميخواست . او “ اسلام“ مرا ميخواست. او نهايت عشق را ميخواست كه در عشق سرپيچي نيست بیایید کمی فکر کنیم که پروردگار نازنین برای بندگانش چه میخواهد و چرا ما انسانها گاهی تا حدی نزول میکنیم که بهشت جاودانه را به لحظه ای هوس و لذتی گذرا از دست میدهیم؟ سلام به همه دوستان خوب
با اینکه از تولد وبلاگ من فقط چهار روز گذشته ولی تو این مدت کم دوستان خوبی مثل شماها پیدا کردم که همیشه نظراتتون باعث دلگرمیم میشه.می خواستم قبل از اینکه داستان امروزمو بنویسم از همتون تشکر کنم که به من سر میزنید. "آرزومند آرزوهای پاک و ناب همتون هستم"
من نيرو خواستم و خدا مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم .
خدا جونم به داده و ندادت شکر |
|